تبلیغات
♪Bŗóķéņ♥Ĥęàŗť♪ - چت

  • شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش
  • به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
  • بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
  • بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابروان ، قد بلندش
  • بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
  • ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
  • ز بس هر شب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
  • در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
  • برای دیدنش بی تاب بودم / ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
  • به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
  • به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
  • ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
  • خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
  • رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
  • چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / تو گویی اژدهایی بر من آویخت
  • به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
  • ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریب
  • مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
  • ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
  • به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
  • به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر
  • بگفتم سرگذشتم را به جاوید / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
  • که تا گیرید از آن درسی به عبرت / سرانجامی نـدارد قصه ی چت




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شعر، چت، طنز،

تاریخ : 1393/03/16 | 12:59 | نویسنده : Amin NB | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.